دیگر نمی دانمت
افکارت اشباع امیال واپس زده ات است و بس
روحت بی تاب برهم زدن آسایشی ست که هرگز نداشتی
جسمت اما
باقی مانده آتشی ست که نامردی بر جانت انداخت
و تو
تو ماندی تا با ویرانه هایش ماتم بگیری و در گرداب تنهایی ات فرو روی
دیگر آرزوی من نیستی
برو
:آزی
یکسال گذشت
برگهای تقویم زندگی یکی یکی می افتد
چه زود می گذرد روزهای سادگی
پیر می شویم بی هیچ بهانه ای برای دوست داشتن
یا فکری برای همراهی
و نگاهی به آینده
شاید سمند آرزوهامان پشت کوههای برفی دربند به خواب رفته ست
و تو نیز !
مبارکت باشد سالگرد بندگیم
: آزی
آی مرد !
از ورای چشم های روشن ات
تیرگی را سوغات نیاور
نیازی به گفتن نیست
آری دهاتی ام
و آبی شعرهایم رنگیست بر سودای شهری ات
: آزی
← صفحه بعد