کجور


آزی دلسپرده کجور ست و طبیعت بکرش و گاهی از سر شوق می نویسد چیزی

پدرم

پدرم می گوید

شعر تو شعر که نیست

تکه پاره هایی  از متون زیباست      (  عینک  )

که به دل آوردی

و نوشتی به وبت

من به او می گویم

پدرم جان تنم

گاهی اوقات که من در حال نگریستن هستم

به گلی زیبا رو  یا درختی سرسبزیول

یا همان کودک گریان ،  بهار ،  دختر همسایه مان گریه

فکر ها می آیند   لحظه ای می مانند

بعد یک کاغذ پاره پوره

با دو خطی که بر آن جا مانده

می شود شعر من

حال اگر بد بوده

شعرا می بخشند به بزرگواری خود

شعر بی وزن مرا

چه کنم دست خودم نیست

که ای جان پدرچشمک

 :  آزاده

 

----------------

پدرم هنگام تصحیح غزلی از من اشاره  فرمودند که شعر تو شعر که نیست بس که موقع تصحیح وقت مرا می گیرد

من هم در جا بداهه ای از سر طنز  از خودم اصدار نمودم که باعث سرور فراوان ایشان همی گشت

 

 

   + آزاده الهیان فیروز - ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ٢۱ مهر ۱۳۸٧