کجور


آزی دلسپرده کجور ست و طبیعت بکرش و گاهی از سر شوق می نویسد چیزی

من و سهراب و فریدون

ای آزاده ی  من

روزها باید رفت ،تا بدان جا که توان می داری

دور باید شد از این  فرم قریب

شکل بی وزنی اندیشه من

در,  فکرم باز ست،راه سبزی پیداست

شعر بی وزنم را ،می سپارم بر راه

آخر آن اما

گنگ و نا موزون است

چه کنم دست خودم نیست دگر

واژه ها می آیند

حرفها  می گویند

و در آخر این من

من سرگردانم

که بهر سو نظر می دارم

پهنه شعر بازست

و نشان سهراب

می درخشد مثل

شیشه ای در دل خاک

خانه من آنجاست

پشت کوههای بلند

روی سروهای قشنگ

زیر سبزه

زیر سنگ

من نفس را از  باد پر چلچله ها می گیرم

"من وضو با تپش پنجره ها می گیرم"

نیمه شبها اما

از همان "کوچه "گذر خواهم کرد

که فریدون آنجاست

 

 

:آزی

-------------------

با اجازه دوستان این را  تقدیم می کنم به  سهراب سپهری و فریدون مشیری که همیشه  خواندن شعرهایشان مملو از احساسم می کند

 

 

 

 

 

 

 

 

   + آزاده الهیان فیروز - ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱٤ آبان ۱۳٩۱