دیگر نمی دانمت

 

دیگر نمی دانمت

افکارت اشباع امیال واپس زده ات است و بس

روحت بی تاب برهم زدن آسایشی ست که هرگز نداشتی

جسمت اما

باقی مانده  آتشی ست که نامردی  بر جانت   انداخت 

و تو

تو ماندی تا با ویرانه هایش  ماتم بگیری و  در گرداب تنهایی ات  فرو روی

دیگر آرزوی من نیستی

برو

 

:آزی

 

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
زمستان

درود بانو خواندمتان...قلمتان سبز .زیبا بود

pouya

کاش فرصتی برای جبران بود و ساعتی برای باز گفتن

سید محمدرضا هاشمی زاده

سلام بزرگوار صمیمی آزاده چه آسان می توان از یادها رفت به یـــادت آمدم یــــادم نکردی..... از ایـــن انــــدوه.. آزادم نکردی در این غربت رها کردی دلمرا....شکسته خاطرم.. شادم نکردی .................. ایمان به انتهای زمستان بیاوریم...... به سلامتان آمدم...همین جوری دلتنگتان شدم..هرچند نیامدی وگاه گاهی به خلوت تنهایی ام سری نزدید بزرگوار..واگر به علت عدم صحت کامل وفرصت کافی نتوانستم نقدی در خور آثار ارزشمندتان داشته باشم پوزش می خواهم... شایددرفضای دلتنگی وپیری مان هم قدم زدن لطفی نداشته باشد باشد ودلتنگی می آورد.... شاعــری درد بــزرگی ست خـدا می داند چـه کسی درد مــن ودرد شــما مـی داند؟.......هاشمی زاده