هنوز

رفتی و از رفتنت صد غم به دل دارم هنوز

گوئیا  نقش رخت بر جان و دل دارم هنوز

گرچه راندی با ترش رویی مرا از خویشتن

این سر سودا زده  گوید که  دلدارم هنوز

 

:آزاده

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
m

وبلاگ خوبی داری

محمدقائدی

سلام دوست! ...هر روز، با من گریه کردی روز میلادم من آمدم اما تو دادی زلف ... بر بادم... پیروز باشی[گل]

علی شهیب زادگان

سلام عزیز/ متاسفانه صفحه وبلاگم به دلایل کاملا ناشناخته(!) بالا نمی آمد... گویا مشکل حل شد! مجددا به روزم و به شدت منتظر... تو عاشقی شبیه همان گرگ های پیر وقتی که می خورند مرا با سس و پنیر! تو فکر می کنی مثلا چند قرن پیش – مجنون چطور کشته شده؟ با چه جور تیر؟ داری به طرز کشتن من فکر می کنی در زیر روشنایی یک لامپ سر به زیر با 3 رباعی و 1 غزل به روزم/

مسعود

سلام دوست عزیزم . کامنتتونو که خوندم دلم گرفت فکر کردم کاری کردم که از دستم ناراحت شدید ولی پستتونو که دیدم متوجه شدم [چشمک] شعر زیبایی بود اما غمگین [ناراحت]

مسعود

یلدا مبارک دوست عزیزم . شب خوب و خاطره انگیزی در کنار خانواده محترمتون داشته باشید . [گل]

سیدمحمدرضاهاشمی زا ده

شب دلنشین و معطر وتاریخی...یلدا به شما دوست اندیشمند وصمیمی..فرخنده ومبارک ..پیوسته دلت شاد ولبت خندان باد ................... عزیز من شب یلدات روشن زحسن معرفت دنیات روشن دلــت لبـــــریز از عطر محبت به نور عشق سر تا پات روشن ..................................... هاشمی زا ده

هومن سپیدار

سلام دوست گرامی اول کامنتتو خوندم باخودم گفتم جسارتی کردم ناراحت شدید ولی الان فهمیدم بسیار زیباو خواندنی بود موفق باشید[گل][لبخند]

سایه

سلام از امشب خوابهایم برای تو از این پس باچشم های باز می خوابم از اینجا به بعد چشم هایم از تا غروب نگاههای آشنا می اید و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم از اینجا به بعد که تو چترت را نو می کنی من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید از اینجا به هر کجا من بدون ساعت راه می روم بدوه هر روز که صبح را از پنجره به عصر می برد و پای سکوت ماه به خاطره خیره می شود از اینجا به بعد دنیا زیر قدم هایم تمام می شود و تو از دو چشم باز که رو به آخر دنیامی خوابد رو به چترهای رفته تمام خوابهایم را خواهی دید "هیوا مسیح" سبز باشید[گل]